آسمون ريسمون

 
دریا
 

یک روز که روی صخره های ساحل مشغول زیارت غروب آفتاب بودم، دیدم که مردی برای گرفتن توپ پسربچه ای از آب، روی سنگها ایستاد و لحظه های دیگر بی فکر و تصمیم گیری زیاد(حتی درباره عمق آب)، گویی که خطر از دست رفتن چیز ارزشمند یا جان انسانی در کار باشد، با لباس شیرجه زد و توپ پلاستیکی را گرفت و آورد.
صحنه طوری بود که هر عابری را به خنده یا اقلا پوزخندی وامیداشت.
اما شاید عابری هم به فکر می افتاد که این به آب پریدن از چه جنسی بود.
من گمان نکنم که از جنس پریدن آن پسر در فیلم "جان عزیز" بود برای گرفتن کیف دختر از آب!
هر چه بود تاثیرگذار بود و نشانگر دل نازک یک مرد که دل کودکی را شکسته نبیند.

یا در اصل، مردی که دلش جلوتر از عقلش راه می رود..

حتی پدر کودک هم حاضر نبود بخاطر یک توپ پلاستیکی تن به گل و لای و خزه های رقصان بدهد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()