آسمون ريسمون

 
روز
 

امروز حسابی با خنده یک ریز، کلافه شان کردم و البته با دیر آمدنم.
چند چیز را فراموش کردم به آنها بگویم.
دست آخر هم یک درخواست مسخره شان را پیچاندم.
...
می توانم بخندم هنوز. اگر کسی جوک آبداری بگوید که حتما. شاید مثل خنده های قدیم: انفجاری از ته دل . شاید.
گرچه به هر جوکی اینروزها نمی شود خندید..
زمان هم برایم آنقدرها مهم نیست. فقط اینکه حتی دیگر حرص و جوش دیر رسیدن را هم نمی خورم.
تازگیها اینطور شده ام که یک سری یادم باشد ها را حتی به یاد هم نمی آورم.

روز، آن پیرمرد گوشه همه عکسها، چشم از ساعت گرد جیبی اش بر نداشته.. اما چرا..
چند لحظه ای امروز.. نمی دانم حواسش به کجا پرت بود. همان وقت که سوار ماشین آن پسرک داشتم چند کیلومتر مسیر اشتباه می رفتم و متوجه نبودم، زمان را از دست دادم..

به هر حال رسیدم. چشم دوختم به دهان بچه های بزرگ تا ببینم از پشت کت و شلوار و عنوانهایشان چه چیزها قرار است در بیاید..


راه برگشت را، زیر آفتاب داغ به اتکای کمربند دودآلود و کثیف صندلی جلو، غافل و نیمه خواب طی کردم...

پیاده به خانه آمدم.

و حالا، پیرمرد با همان ساعت مسخره لای پنجه های استخوانی اش درخواب است.

من با یک آهنگ چند سال پیش آخرین دقایقم تا نیمه شب را می گذرانم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()