آسمون ريسمون

 
روزها
 

معلوم نیست که من و زندگی هرکدام چه از جان هم می خواهیم.
من آن گوشه دنجش را می خواهم.
آنجا که دل خوش ارزانتر است.
آب روان و پاکی دارد و تعدادی سرو و مقداری چمن.
او اما مدام می خواهد از من شاگردی بسازد برای خودش.
شاگردی حرف شنو و سر بزیر.
نمی داند که من سالهاست مرام شاگردی کردن را از یاد برده ام.
برای همین مرا از آن کنج به بیراهه می کشاند.
و لحظه ای آرام گرفتنم را تاب نمی آورد.
گاهی به سیلم می دهد و گاهی خرابم می کند.

-----------------------------------------------------------
لحظه هایی هست که من بی خیال کنج دلخواهم می شوم و او بی خیال شاگرد ساختن از من.
لحظه های آرامش و شادی بی دلیل (بیماری نادر اما واگیردار).
و در همین لحظه هاست که چیزی زاده می شود. شاید فقط کمی شهامت باشد و شاید کمی رویا.
هر چه باشد تلخی را کم و کمتر می کند.
و اگر این لحظه ها ادامه پیدا کند...
نه، ادامه پیدا نمیکند!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()