آسمون ريسمون

 
کودکی
 

باز هیچ چیز ندارم بنویسم. بیخودی باز کردم. همینطوری. شاید فقط برای درددل یا وصف حالی چیزی.

گاهی وقتی بچه ها را میبینم که با پشت کاملا صاف و بدنی سالم راه می روند و می نشینند و زمین می خورند و باز نگاهشان به همه چیز خالی از قضاوت است و در عین حال همراه شگفتی خیلی زیاد. بی تخلف و بی تراوش منفی، دور از افسردگی و پر از امید و شادی کاملا طبیعی،

به این فکر می‌کنم که ما نسبتا بزرگترها جور دیگری باید می بودیم و گمان می کنم بزرگسالی‌مان باید شبیه تر به کودکی‌مان می‌بود. نه اینطور با تنی در هم شکسته و ذهنی که به آشفتگی عادت کرده، با چشمانی کور از دیدن زندگی و پر از عطش آرزوهای دور. شیر باز عمر و روزهای در حال هدر رفتن.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()