آسمون ريسمون

 
گردگیری
 

امروز مثل اینکه همه شر جهان مرا یک مرتبه تنها گذاشته باشد،
قرار شد که یک گردگیری کوچکی بکنم.
معلوم نشد که چه کسی این قرار را گذاشت اما دیدم که یک دستمال سفید در دست راه افتاده ام تا آرامش غبارهای کهنه و جا خوش کرده را کمی به هم بزنم.
بعید نیست که فردا باز همین آش باشد و همین کاسه اما اقلا امروز را با آرامش زندگی خواهم کرد.
همین امروز می تواند آرامترین روز روزگار من باشد.
با دستهایی خالی و انگشتهایی آزاد و ریه هایی باز برای نفس کشیدن.
بی آنکه نگاهم به ساعتی دوخته شده باشد.

بی آنکه دلم بلرزد. بی آنکه پاهایم سست و بی رمق باشد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()