آسمون ريسمون

 
کتيبه
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
الان كه من اين يادداشت رو مي نويسم در ايستگاه مترو منتظر يك دوستم كه دير كرده. آهسته قدم ميزنم. رو بروي يك كتيبه بزرگ تيره رنگ و آهنين درست بالاي پله هاي برقي.كتيبه اي سياه و خاكستري...نه چندان عاقلی سنگی به چاهی انداخته (دوستم را می گویم) و حالا...
همه دارند تند تند مي آيند و مي روند و من گاهي مجبور مي شوم به سؤالاتشان جواب بدهم كه مثلا راه خروج كجاست يا فلان ايستگاه از كدام سمت بايد رفت.
اعصابم خرد شده ... اگر آمد بايد طوري به او بگويم كه قانع شود و بفهمد گرچه مي دانم به آساني نخواهد پذيرفت. آخر او از آنهايي است كه اشتباهشان را خيلي جدي نمي گيرند و خيال مي كنند هميشه راه برگشتي هست. گمان نكنم قدرت پذيرفتن و اعتراف به كار نپخته اش را داشته باشد. چاره اي نيست مجبور خواهد شد...
حالا تازه بعد از مدتي كه چشمم به آن عادت كرده مي فهمم چيست :آب و آتش و اسب و ماهي و ني. كاري كاملا مفهومي و جالب با ورقه هاي آهن . با يك نظر نمي شد فهميد.به هر حال ديدن آن انتظار را برايم آسان كرده . حسابي ذوقم را تحريك كرده... اما حالا فكر كنم از من دلگير خواهد شد چون اتفاقا پر توقع هم هست و لابد فكر ميكند پشتش را خالي كرده ام ...
ديگه خيلي دير كرده ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
نيما
 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()