آسمون ريسمون

 
باران غروب
 

غروب بارانی هر قدر بخواهد دلگیر باشد اما باز شادی بی دلیلی با خودش دارد.
آن صدای چک و چک، به جای خود که در هر خیابان، زیر هر طاق و کنار هر پنجره ای طنین دیگری دارد.
آن رنگهای زنده که هیچ وقت دیگر به چشم نمی آیند و آن پرده آبی خاکستری رنگ که همه جا را می پوشاند و برگ و شاخه و میوه حمام می کند..

چتری در دست گودالهای آب را یک به یک میپری در کوچه پس کوچه ها، و چتر را گاهی پایین می آوری تا از پاشیدن آب پناه بگیری.
دست بردار هم نیستی تا از راهی میانبر زودتر به خانه برگردی، با آن یک لا پیراهن و کفش تابستانی.
خیابانهای آب کشیده و خالی.
مثل یک روز جمعه، خانه ها خاموش و کوچه ها انگار جوی های بزرگ آب روان.
چون نمی دانی آن یک روز کی می رسد، امروز را غنیمت بشمر و دیگر چشم از این آسمان سربی برندار!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()