آسمون ريسمون

 
یک روز
 

اینجا نشسته ام. در گوشه خیابان، در گوشه ای از آشپزخانه.
بی پا، بی تن. نگاه می کنم. تنها نگاه می کنم. خط زندگی را. آدمها را. نگاههای غافل و گذر زمان را.
اینجا من ایستاده ام. بی پا و بی تن.
تنها نگاه میکنم. سرنوشت را می پایم.
زیبایی را می بینم. عشق را می یابم. از میان نگاههای غافل آدمها، جهانهای کوچک را می بینم.
از میان دروغها و از میان فراموشی، زمان کوتاه و عمر مختصر یک داستان کوچه بازاری و تکراری است.
من هم مثل بقیه نمی دانستم مایه چندانی برای آرزوهای بیشمار ندارم.
امروز اما چسبیده به کناره خیابان، قرار گرفته در گوشه آشپزخانه، بی پا و بی تن، تنها نگاه می کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()