آسمون ريسمون

 
تو در خانه ای
 

هر روز صبح آرام با خودم می گویم که تو در خانه مانده ای.
هرگاه حضورت را حس می کنم گرچه تو را نمی بینم با خودم می گویم که تو در  خانه ای.
حتی دری را که بگشایم و تو را پشت آن در ببینم، گرچه برایت راه باز می کنم اما به یاد می آورم که تو در خانه ای.
وقتی رودرروی تو می شوم با خود می گویم این تو نیستی، آخر تو در خانه مانده ای.
هر وقت مثل روزهای قدیم نگران و دلواپس تو می شوم
می بینم که هیچ دلواپسی ندارد، از آنجا که تو در خانه ای.

(و حتی میبینم یک گوشه ای از اتاقت نشسته ای و هزار بار بر شبهای تار من شانه می زنی)


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()