آسمون ريسمون

 
شرط ادب
 

متن پایین را از وبلاگ بخاطر چشمهای زیبایش (لینک به مطلب) کپی کردم:


کوزه گر مرا در دستانش ورز می دهد

و نمی داند

که عصیان من از دستان اوست

بغض بغض

می چکد بر خاک

و تنم

گلو گلو در فوت او می رقصد

( نفس )

اینک من

... و دستان خدا که پینه بسته است

در تمامِ میهمانی‌ها
آویزِ گردن ِ من
کلیدِ خانه‌ی توست

حالا بگذریم

مرا جراتِ آمدن نیست و
تو را
جراتِ عوض‌کردنِ قفل

-------------------------------
نیم‌نگاهی رد و بدل شد
روشن بود و ساده
سلام و احوال‌پرسی
به اندازه‌یِ شرطِ ادب

او شکلِ خوشبخت‌ها
تو هم نمونه‌ی کاملِ یک فلک‌زده
ساده و روشن بود

راهتان را کشیدید رفتید
بی‌امیدِ دیداری
حتی به اندازه‌ی شرطِ ادب


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()