آسمون ريسمون

 
بهار دلکش (2)
 

مگر می شود روزی بیاید و برود و آدم هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.
مگر اینکه آدم به خودش دروغ بگوید یا اینکه اصلا هیچ حرفی با خودش نزده باشد. آنهم روزها.
آنهم وقتی یک روز جمعه، سینه به سینه آفتاب، آرامش خیابانهای بلند را گز کرده باشی.

هیچ کس باور نمی کند که حرفی برای گفتن نداشته باشی. حتما سینه ات یک سوراخی چیزی دارد و هر داستانی و هر شوقی از همانجا کف خیابان می ریزد و هیچ کس نمی بیند تا صبح، که رفتگر محل جمعشان می کند.

خیابان را دیگر رها کن، بهار می گذرد.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()