آسمون ريسمون

 
شب نیلوفری
 

استاد نگاهش دوخته شده بود به زمین. کلاس خاموش و آرام شده بود.
 یک آن به خودش آمد، شال روی موهایش را به روش همیشگی مرتب کرد ، نیم نگاه هوشیاری به من انداخت و گفت: بخون پسرم!
چند ثانیه ای طول کشید تا خودم را جمع و جور کردم..

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
با صدای خیس بارون...


شروع کرده بودم به خواندن.
التهاب و لرزش رفت کنار.
صدایم کمی که گرم شد جمعیت هم فراموش شد و غم و غربت هم به هوا رفت.

نمی دانم چرا اصلا روزی خواسته بودم که روی این ترانه تمرین کنم
و چرا دشواری اش را به جان خریده بودم.

هر چه ثانیه ها می گذشت حس می کردم انتظار و افسوس تمام آن روزها از ته صدایم پیداست.
حس می کردم تمام آنچه روزها پشت نقابم پنهان کرده بودم دارد بیرون می ریزد.
فقط گاهی نگاه استاد که به صورتم می افتاد می دانستم که می داند و در هر حال خواهد پرسید.
کم کم آخر ترانه بود و من خالی تر و خالی تر می شدم.
دیگر اصلا برایم مهم نبود که خوب و درست می خوانم یا نه.
فقط چند کلمه آخر مانده بود ..
ترانه گذشت و باز خاموشی آمد
من مانده بودم و حسی که از گذار ترانه ای بیدار شده بود و همینطور تا ابد بیدار میماند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()