آسمون ريسمون

 
کاغذ کهنه
 

 آشنايی با تو برايم به ياد ماندنی است. سادگی هايی داری که آنها را بسيار دوست دارم و هرگاه به تو فکر می کنم از خودم می پرسم آيا به همين خوبی که فکر می کنم هستی؟ و اگر هستی به همين خوبی می مانی؟

نمی دانم فرصت خواهم داشت سی سالگی و پنجاه سالگی ات را ببينم يا نه... می خواهم ببينم در اين باغ وحش بزرگ خدا چطور زندگی خواهی کرد....

نمی دانم...

تا امروز، هميشه به چشم من کوچک بوده ای و بزرگ...، تنها و دلتنگ، خوشحال و پرشور ـ شايد تا آنجا که به ناديده گرفتن عقل بيانجامد ـ قاطع و محکم،... بی غل و غش.

درددل کردنهای کوتاهت چقدر دوست دارم و چقدر دلم می گيرد وقتی حرفهايت حکايت تنهايی است... تنهايی و بی کسی تو دستکم در زمانی محدود اما نه چندان کوتاه.

photo.net


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۳ آذر ۱۳۸٢
comment نظرات ()