آسمون ريسمون

 
هر روز که چشمان خسته ات تو را به خانه می برند
 

روزها در اسارت دلتنگی و ناآرامی گذشته است.

نه دستان گرم بهار، در دستان بی تابت می ماند و نه نوازش برگهای نوجوان، قرار و آرام چشمان خسته ات می شود.

شاید دوباره شبی ابر تیره ای از میان آسمان گذر کند و شاید باز مهمان شوی برای چند قطره اشک که یادت بیاورد درخت هم گاهی با شکستن شاخه هایش بار شانه هایش را سبک می کند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()