آسمون ريسمون

 
بهار
 

دلم در تمامی  نمی شود نمی شود ها می گردد
دلم در تمام روزهایی که گذشته است تک تک ساقه های سبز و جوان را می جوید
هیچ اثری هم از علفهای هرز نمی یابد
انگار بعد از اتفاق افتادن همه چیز، یکبار همه علفها هرس شده  و حالا چیزی مانده که قشنگتراز رویاست
می دانم که دروغ است اما دروغ بودنش را گاهی حتی به یاد نمی آورم.


دلم خنده سرخ باغچه را می خواهد
دلم آفتاب پاک سوزان می خواهد
دلم در یک روز زیبای بهار زیارت کوچه های خلوت  و سبز.


یک سبد نوازش و یک بغل گل، بهارم را جاودانه می کند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()