آسمون ريسمون

 
انتظار
 

Piotr-Kowalik-(photo.net

نشسته بودم...

با تمام توصيه های من، از همان اول قلبم بی تابی ميکرد، آخرش هم از دهانم بیرون آمد و شروع کرد به قدم زدن.
انگار مغزم هم تهی شده بود... استراحت می کرد. روی تختش آرام خوابيده بود و پايه های لرزان تخت را به رو نمی آورد.

ساعت اما نزديک شده بود: دو دقيقه ای مانده بود.

نشسته بودم به انتظار کسی که دوسالی بود می شناختم.

چشمهای من جار می زدند که منتظرم. از من بيرون بودند، می پاييدند. پشت در و پشت ديوار را کشيک می کشيدند، پشت ميزها و صندلی ها و آدمهای جديد الورود... هر چه کردم نشد مهارشان کنم. ولخندی های درب ورودی راحتشان نمی گذاشت. گسستگی هايم ديده می شد.

و سريع تر قدم زد... استراحت به خواب سنگين بدل شد و پايه های تخت بيشتر لرزيد.

نشسته بودم و منتظر کسی که دوسال بود می شناختم، اما فقط خطش را دیده بودم.
ساعت رسيده بود...و می گذشت.

آنجا مردی (لابد پيشخدمت) اشاره ای کرد، چشمهايم ديد. مغزم بيدار شد. بلند شدم تا به سمتش بروم. قلبم اما، به سختی ضبط و ربط شد و من به مرد رسيدم. به آنطرف، سمت پنجره بزرگ اشاره کرد و از کسی گفت يا از من چيزی پرسيد، که حتما نشنيدم (ببخشيد... ايشون... با شما ...؟)، ولی به هر حال منظورش را فهميدم و راه افتادم. نزديک می شدم... نشسته بود، آرام، و بيرون را نگاه می کرد. صورتش پيدا نبود اما، حتما خودش بود.


 ـ اين وبلاگ حداکثر تا دوشنبه سوم آذر به روز خواهد شد.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٢
comment نظرات ()