آسمون ريسمون

 
یک روز تازه
 

با این قایق پوسیده راه به جایی نمی برم.
ولی حالا که می خواهم که از دریا بگذرم.
شاید اگر رازی به من بگویی پرهایم گشوده شود
آزاد و رها از موج بگذرم
شاید اگر زمزمه ای کنی در گوشم
و اگر نشانم دهی آنچه که ندیده ام و نمی دانم
شاید همه بندها یا چندتایی از آن گشوده شود
شاید که یک روز اتفاق بیفتد
و بدانم


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()