آسمون ريسمون

 
کوچه ها
 

قدم زدن های طولانی گاهی خوب حال آدم را جا می آورد.
مخصوصا وقتی نوشتن را و آواز خواندن را بیشتر از گذشته از یاد برده باشی.

(یک وقتی راه می رفتم و آوازی زمزمه می کردم. گاهی روی تکه کاغذی چند جمله ای می نوشتم.
نوشتن در میانه راه را دوست داشتم.)
قدم زدن کار لذت بخشی است که از یاد آدم نمی رود حتی در بی حوصله ترین روزها، جمعه ها ، صبحهای قبل کار و یا شبهای در راه خانه.
و تنها همین باعث می شود تا تابستان کش آمده را تحمل کنی و به روی خودت هم نیاوری.
نمی توانم هیچکدام از کوچه خیابانهایی که در آنها قدمی زده ام را از یاد ببرم.
همه آن کوچه فرعی ها و پس کوچه ها با همه بناهای عجیب محله ای قدیمی.
هرچه از تابستان عشق و پاییز نوجوانی بود و هرچه از زمستان شعف و دلهره و بهار بی خیالی بود به همین کوچه پس کوچه ها دوخته شد.
چون همیشه کوچه ها رنگ می گرفتند از رنگی که من گرفته بودم.
کوچه ها همیشه با من خندیده اند.

کوچه ها تنها دوستانی هستند که هر وقت بخواهم پیدایشان می کنم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()