آسمون ريسمون

 
کوچه خلوت
 

يک کوچه بالاتر از خانه فعليمان هست که وقتی دبيرستان می رفتم هر روز پياده از آن می گذشتم.

در يک طرف اين کوچه خلوت فقط ديوار کهنه ممتدی بود و آن طرف رديف شمشاد و درخت چنار و غيره که بعد از آن هم مسيلی بود. در کل اين کوچه بلند صدای آبش شنيده می شد. آبی که بدبو بود و پر از زباله، اما تا بخواهی خوش صدا... که صبحها وقتی ديرم می شد و همانطور پياده با نهايت سرعت ممکن از آنجا می گذشتم، دلم می خواست بی خيال تاخير مراسم صبحگاه و کسر احتمالی انضباط، آرام بروم و صدا را از دست ندهم. حس می کنم چقدر کوچکتر بودم... همان موقع ها بود که برای مدتی از موسيقی سنتی خوشم آمد و مادرم حيرت کرد...

بهارش خيلی جالب بود. حوالی ارديبهشت، هوايش پر از دانه های ريز سفيدی می شد به اندازه دانه های تگرگ اما آنقدر سبک که بازيچه نسيم. هميشه تاخير صبح مانع سير ديدن اين همه بود، وخستگی و دلزدگی بعد مدرسه هم.

***

صبح های خنک اوايل پاييز در اين محله که تا حدی قديمی هم هست، هم آشناست هم غمگين. غمی که يادگار همان دوره است. آن روزها بود که تنها بودن را خيلی بيشتر حس می کردم.

می دانم اما که زياد در غم نمی شود ماند... مثل موسيقی سنتی که جز چندتايی نشنيده ام اما همان هم با غم به پايان نمی رسيد خصوصا اگر با غم شروع می شد.

(و البته نه مثل آدميزاد که معمولا با شادی شروع ميشود و با غم تمام)


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸٢
comment نظرات ()