آسمون ريسمون

 
آسمان روشن و آبی
 

خیلی وقت بود یادم نبود تنهایی اصلی چه طعمی دارد.

حالا امشب باز یادم آمد.

اما گویا تو آنجایی که برگهای داستان تنهایی را بر باد می دهی. یکسره. گرچه فراموشی خودش ابر سیاهی است. اما گهگاهی شعاعی از نور... به هر حال.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()