آسمون ريسمون

 
روزها
 

امروز از آن روزهایی آفتابی روشن بی خیال است.
و روزهای ابری بی باران از رو رفته اند.
امروز من یاد دوران دانشگاه افتادم. روزهای پشت هم اندازی و بی خیالی توام با اضطرابی خفیف اما همراه.
مثل روزهای مدرسه که میشد بر حسب اتفاق، گاهی وسط یا اول روز، خودت را وسط خیابانهای اطراف ببینی و خلوتی نزدیک ظهر محله را تجربه کنی. مثل روزهای امتحان آخر سال.
سری به کتابفروشی بزنی و یک نوار جدید بخری مثل "برف" فرهاد مثلا.
و یا حتی "مثل هیچکس" مریم حیدرزاده!

و به همین هیجان و هیجان این آفتاب تازه بهار و رنگ سبز جوان، دلخوش باشی و بدانی که روزگار، روزگاری است که فعلا کسی با تو کاری ندارد!

عجب چشمان خماری داشتیم آن روزها!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()