آسمون ريسمون

 
سر هر جمله دلش میخواد یه اما بذاره
 

هرکار میکنم تلخی به این نوشته ها راه پیدا نکنه نمیشه.

مثل پست قبل، مثل پست قبلش، مثل ...

یاد

چی میشه غصه ما رو یه تنها بذاره؟

چی میشه این قافله مارو تو خواب جا بذاره؟

...

می افتم که محمد نوری می خواند و شعرش نمیدونم از کیه* ولی صداش عجب حس خوبی داره پیرمرد.

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

...

و گفتم حس خوب و یاد تقدیر شادمهر عقیلی افتادم و اینکه بعد از مدتها این تنها کار این آدم بود که من تونستم بشنوم و هر بار که شنیدم بغض کردم ...

نشد! نذار تلخی باز به این نوشته ها راه پیدا کنه پسرجون!

 

________________________________

*احتمالا از حسین منزوی بخاطر این لینک


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()