آسمون ريسمون

 
حیران
 

تلاش میکنم تا حقیقت را در میان همه دروغها بیابم

و نمیدانم که آنگاه که چشم باز کنم چشمانت را باز خواهم دید.

در اسارت آن چیزها که آموخته ایم باور داشته باشیم

وقتی نفس بار سنگینی است که به اجبار میکشیم

و اطمینان را یاد گرفته ایم که هرگز .. هرگز نداشته باشیم

تو، در میان این همه، انگار میدرخشی!

در دنیایی که در آن عشق، شکستن است و وداع،

تمام آنچه میماند تویی!

وقتی من شکسته و خونریزم،

تو مرا بیرون میکشی..

و به نحوی انگار وقتی در کنار توام، این بودن تمام چیزی است که برای رهایی از زندگی ام و ترسهایم میخواهم

 

از آنچه میکنی حیرانم گرچه از دستم هیچ بر نمی آید که کمکی باشد در شفای دردی و یا در اندیشه راستینی.

تو برای کاینات یک پرسشی، و حیرتی برای تمام جهان!

و به نحوی انگار وقتی در کنار توام از آتش در امانم!

 

از Wonder که Megan Mccauley خواند.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()