آسمون ريسمون

 
من خَمُشم خسته گلو ..
 

روزها میگذرد و من چیزی برای گفتن ندارم.

ذهنم درگیر حل مساله ای است همینطور در حال درجا زدن.

هیچ چیز ندارم برای گفتن. دست و دلم به گفتن نمیرود.

باید رفت سفر. همین عید. فکرم باز شود.

از فکر کردن هایم خسته شده ام. باید خاموشش کنم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()