آسمون ريسمون

 
به نام خانه تکانی
 

حکایت عجیبی دارد این روزهای آخر سال.
انگار وارد یک قیف شدی که نوک قیف آخرین روز کاری است.
همینجور لاغرتر و خلوت تر و بی بخار تر و ..
و همینجور که نوک قیف را میبینی اشعه یک استرس کوچک به تو میرسد کم کم.
و آن سال جدید است و دغدغه های کوچک و بزرگش.
هرچه سعی میکنی خود را از قید و مرز سال تقویمی جدا و رها بدانی انگار نمی شود.
بخشی از این استرس و ماجرا مربوط به پدیده ای است در حسابداری به نام بستن سال مالی!
وادامه ماجرا هم مربوط می شود به متولد شدن سند افتتاحیه سال جدید!
من حسابدار نیستم اما .. هر طور که نگاه میکنم بی ربط به ماجرای حسابداری نبودم و نیستم.
بماند.
یک داستان هم مربوط است به تازه شدن برخی مسایل کاری. من این وقتها همیشه به این فکر میکنم که آیا یک سال دیگر قرار است سر همین کار بمانم یا نه. البته خیلی دیر به این موضوع فکر میکنم بخاطر اینکه اصولا مایل به اسباب کشی نیستم. اما خب، فکر است. شاید از ارزیابی "آنچه گذشت" به این فکر می رسم.
تا اینجا که همه اش شد کار.
ترشیده بازی در مرامم نیست. پس مهم نیست به قدر یکسال دیگر آدم بزرگتر شده باشم. به قول معروف، خیالی نیست!
میماند سردرد همیشگی این ایام که خصوصا با پیش آمدن بحث خانه تکانی به کابوس تبدیل می شود. نه اینکه خود خانه تکانی مطرح باشد(که هست). اصل مطلب چیزهایی است که با خانه تکانی، اصلا با اسم خانه تکانی وسط می آید. مثل کارهای نکرده تلمبار شده، نقشه های نافرجام، امیدهای برباد، کتابهای نخوانده و سردرگمیهایی زندگی. هزار کاغذ و ایده پراکنده.
کلا هدفهایی که هرگز نوک تیری از کمان تو لمسشان نکرده.
اغلب خواب و خیال البته.
انسان بی دغدغه می شکفد. انسان با دغدغه اول باید حساب دغدغه هایش را برسد.
برای همین کم کم شروع به دور ریختن کرده ام. هر بار که مجبور می شوم خانه تکانی کنم (حتی اگر وسط سال باشد به خاطر پیدا کردن گمشده ای) این دور ریختن را اجرا می کنم. اینجور کمی دلم هم خنک می شود.
گاهی برای اینکه کارم آسان شود تصور می کنم قرار است بار سفر ببندم و بروم برای همیشه ..
حواست هست که حرفم فقط مربوط به خانه تکانی آخر سال نبود؟ 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()