آسمون ريسمون

 
کوچ بنفشه ها
 

صبح باران می بارد و یک روز خیابان به سنگینی ترافیک محکوم می شود.

باز جای شکر دارد که بارانی باریده. و البته حس آشنای همیشگی اسفند ماه. انقباض آدمها و ماشینها و مغازه ها از یک طرف و ازطرف دیگر آسودگی طبیعت که آماده می شود که بشکفد و کم کم بهار زیبا و تعطیلات و رهایی خیابان را بشارت می دهد.

حالا دیگر می شود روزشماری هم کرد. شکر خدا پیک شادی هم نداریم که پیش پیش حالمان را بگیرد.

اقلا می دانیم قرار است چند روزی روزمرگیهایمان به هم بریزد و شاید حتی چند روزی دست از سر خدا هم برداشتیم، که میداند شاید مهمانیها را هم پیچاندیم و رفتیم یک گوشه دنجی پیدا کردیم.

شاید کم کم یاد گرفتیم با زندگی مثل یک خانم، محترمانه رفتار کنیم.

از همین حالا کم کم میشود کودکانه فرهاد را به گوش بگذاریم و کمی دیرتر در روزهای آخر اسفند کوچ بنفشه هایش را. 

فعلا باید با همینها زمستان را سر کنیم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()