آسمون ريسمون

 
مشق نانوشته
 

دوباره فکر کردن به همه چیز.

گاهی شاید همه چیز دست به دست هم میدهد تا چیزی فهمیده شود.

و گاهی بهایی میطلبد که به تلخی پرداخته میشود تا اینکه چیزی فهمیده شود.

یک خواب عمیق و طولانی که به هم خوردنش به شلیک توپ نیاز دارد.

همه اینها پیش میاید تا کم کم خواب آدم سبک و سبکتر شود. مثل خواب پیرمردها.

مثل نگهبان شب که خواب و بیداری را از میان هم تجربه میکند.

برای به سلامت رفتن از میان طوفان به مقداری هوشیاری نیاز است.

و این توجه به واقعیت زندگی است.

و به دست گرفتن مسئولیت زندگی اگر بپذیری که اختیار تو در زندگیت یک تعارف احمقانه نبوده در حد اختیار یک عروسک نمایش.

و اینطور است که میفهمی آدم بهتر است شخصا خودش به زندگیش گند زده باشد اگر به آنجا برسد. یعنی اینطور سربلندتر و پرافتخارتر است. یا حتی میفهمی که این گند زدن باز میتواند تعبیر دیگران باشد. تو فقط راه خودت را رفته ای.

در بدترین حالت اینکه شاید سر و سنگ را برای هم ساخته باشند اما با این حال مشق نانوشته هم ماجرایش معلوم است.


از سر صبح خیال میکردم یادداشت امشب میخواهد ربطی به ١۴ فوریه کذایی پیدا کند اما همیشه همه چیز آنطور که فکر میکنی پیش نمی رود!


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()