آسمون ريسمون

 
آسمان جنگل
 

حالا درست من همانجا نشسته ام. طبقه دوم. آسمان هنوز ابری است. دیشب یک دل سیر باران آمد. دستم به کاری نمی رود. مثل همه این روزها.

ولی حالا خبری از هیچ کدام نیست. نه باران و نه برف.

تنها وعده ای از هردوی اینها، با دانه هایی سفید که باد از دوردستها می آورد و هنوز به زمین نرسیده محوشان می کند. تنها، وعده ای.

 

هنوز اثر دود چوب خیس خورده جنگلی را روی گلویم حس می کنم. روی چشمهایم. روی لباسم.

و یاد فرش برگهای قهوه ای خشک و کوچک با نیمکت های سیمانی خزه بسته و درختهای بلند، خاک تیره و سگهای ولگرد گرسنه هنوز توی ذهنم هست.

و یک جمع دوستانه که کم کم میشود قدیمی خطابش کرد. در کنار یک چادر و در حال تدارک نهار. انفجار گاه و بیگاه خنده که تا مرز دل درد گرفتن ادامه پیدا میکرد.

دردها پنهانند. پشت همان خنده ها. گذر زندگی دردهایی می آفریند و دلخوشیهایی.  دلخوشیها از دردها بیشتر خودش را نشان میداد.

 

انتظار باریدن مثل انتظار مستجاب شدن یک دعاست، همانطور نگاه آدم را به آسمان میکشد.

گرچه به تو گفته اند که اینطور نیست که خدا فقط آن بالا باشد ولی گاهی تنها پناه آدم همین است که آن بالا را نگاه کند..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()