آسمون ريسمون

 
برف
 

ناچار آمدم طبقه دوم ساختمان محل کارم. برای یک سرگرمی کاری تازه و موقتی.

یک سالن خلوت که سکوتش گاهی با پچ پچ منشی ها از پارتیشن کناری آشفته می شود. یک پنجره آلومینیومی بزرگ دارد. و امروز برف می آید.

لحظه هایی که کامپیوترم دارد فکر میکند نگاهی به بیرون می اندازم. باریدن برف. صاف یا کج باریدن، ریز و درشت شدن، کم و زیاد شدنش را.

مدتها بود فکر میکردم در چنین هوایی دلم نمیگیرد. چون آسمان ابری با برف که همراه شود زیبا و شاد است. اما مشکل از هوا نیست که آدم دلش میگیرد.

یاد آلبوم برف فرهاد با شعر نیما یوشیج:

زردها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته بیهده بر دیوار

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه مهمانکش روزش تاریک...

 

همینطور دارم نگاه میکنم. کامپیوترم هنوز دارد فکر میکند. دانه های برف دیگر به سختی دیده می شوند.

زمزمه حسابدارها، صدای پاشنه کفش منشی ها، چرخ صندلی ها.

دلم به انتظار خو نمی کند.

بی قرارم.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()