آسمون ريسمون

 
جمعه
 

امروز با یک دوست، زیر ساختمان پاپیونی سینما، همان که کنار پارک ملت ساخته اند قرار داشتم تا بعد مدتها حرفهای تلمبار شده را درباره همه چیز از کار و بار و دغدغه های انسانهای مجرد و غیره بزنیم و بعد برویم پی کارمان.

محصول اینطور دیدارها حرفهای گسسته ای است که گهگاه سر از درددل کردنهایی در می آورد. محصول، کمی سردرد است. اینطور وقتها پی میبرم که تمایلم به حرفهای خیلی جدی کم میشود. و حالا میفهمم بهترین کار ساکت بودن است، گاهی حرف زدن. آن هم درباره یک چیز.

حالا که اول روز شنبه است، تازه از دیدن "بنجامین باتن" فارغ شده ام و هنوز تاثیرش را روی خودم مزه مزه میکنم. مدتی بود از فیلمی جدا لذت نبرده بودم. و این اضافه شد به لذت دیدن دوباره ماجرای "شاوشنک" که دیشب پیش آمد.

اینها به کنار. زندگی درگیری زیادی بین عقل و احساس برایم درست کرده و این دارد به اوج خودش میرسد.

اتفاقات نامریی زیادی دارد می افتد. چیزهایی تغییر می کند.

چیزهایی برمیگردد انگار به قبل. اما هنوز چیزی معلوم نیست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()