آسمون ريسمون

 
بانی چاو
 

سعادت پیاده روی زمستانه، امسال خوب دست میدهد در همین مسیر ونک تا خانه. مسیر طولانی و خاطره انگیز. با این درون گرایی شیرینی که این روزها دارم و اینکه کمی هم "همه چیز به درک" میشوم وقتی این مسیر را میروم.

نه اینکه راه بیفتم مثل یک زمانی دنبال خاطره بگردم روی در و دیوار خیابان و کوچه اما لذت میبرم و آواز نخوانده میخوانم. حس خوب، مانده هنوز. راستی بانی چاو دیگر آنجا وجود خارجی ندارد. جایش یک فروشگاه پوشاک باز کرده اند. با یک اسم خارجی که طبعا یادم نیست. اما چیزهای دیگری هنوز مانده. که گرچه خاطرات مختلفش خیلی سریع زنده نمی شود اما حسهای خوب سر جایش هست.
راستی از بانی چاو خدابیامرز بگویم. جایی بود که با دوستی که قصد سفر داشت یکی از آخرین شامها را خوردیم. وآنجا جایی است که یک شب بعد شام برای یک دوست آژانس گرفتم و بعد خودم قدم زدم تا خانه.. پیتزا و ماءالشعیر خوبی داشت، شاید هم خوبی از دیدارهای ما بود.
یک بعد از ظهر داغ تابستان از ونک تا خانه به تنهایی مشتری ماءالشعیر کذایی شدم. چه حال غریب و چه عطشی داشتم. چه روز غریبی هم بود. چیزی روی مغزم آوار شده بود. از آن روزها که هیچ شنونده دوپایی برای شنیدن درد دلت نمیشد سراغ گرفت. از آن تنهاییهای ناجور..
گذشت اما هنوز پای من و تن پر زخم این خیابان.
هنوز من بیمار راه رفتن در این خیابانها مانده ام. حتی در این زمستان سرد و نیمبند.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()