آسمون ريسمون

 
باران
 

چند وقتی است خیلی دیر دلم آنقدر میگیرد که یاد نوشتن بیفتم.

امروز نم بارانی زد و من اینرا از پنجره دستشویی دیدم. نرم و خاموش می بارید.
هم یاد نوجوانی افتادم و مدرسه کوچه نارون با آن سبزی و دنجی اش و هم یاد کوه و طبیعت.
 یادم نیست کی اما حتما در این هوا در وقتهای حساسی از زندگی ام سری به کوهستان زده ام.
یاد مه نمک آبرود افتادم حتی.

اما باز شکر خدا جایی پنجره ای باز هست برای دیدن باران!

 

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()