آسمون ريسمون

 
در نيمه های شب
 
---------------------------------------
در نبرد با مرگ، در انتظار روشنايی آفتاب...
وهم و سکوت در نيمه های شب...
اکنون، آنجا در ميان تاريکی شبحی هست،رقصان، وصدايی چون ضربات طبل.
اما... خوب توجه کن! او تويی و آن صدا، ضربان قلب تو!
شبحی که در سايه های مهتاب با آهنگ دل خويش می رقصد و مي رقصد.
در انتظار صبح...
ديگر تنها چند سنگ ديگر مانده، و تنها شايد لايه ای از خاک...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸٢
comment نظرات ()