آسمون ريسمون

 
The Memory Remains
 

شب سردی بود. امشب کنسرتی در تالار وحدت برگزار شد. زمستان، همین امشب حضورش را اعلام کرد. یک ارکستر از سازهای سنتی.. عود، تار، سه تار، قیچک، کمانچه، دف، تنبک، سنتور، نی.. از سرما که می گذشتی پشت پنجره های بزرگ شیشه ای، همهمه آدمها بود و نگاهها و آشنایی ها و انتظار، می شد لباس گرمت را دربیاوری، نسکافه ها و سلام ها، چهره های بزک کرده و اسمهای از یادرفته و تعارف، رنگهای سفید و سرخ و مشکی و..

کوچه ها خلوت بود و جای پارک به ته می رسید.. آخرشب جمعه بود ..

اعلام شروع برنامه. نوازندگان با لباسهای یکدست سفید و شالهای کرم و نارنجی.. پیران نامدار و جوانان جویای نام.. همکف گرانتر از بالکن بود اما نمای خوبی داشت، همه چیز زیبا بود و صداها گوشنواز..

گذشت و در انتها، کف زدنهای بی پایان و دسته های گل، چهره های شکفته از افتخار.. صدا ها هنوز در گوشت مانده بود، هنوز در خیال.. صدای پنج تنبک، صدای سه دف، صدای گرم همخوانان.. قدم به سرما میگذاشتیم و آرام خیابان را به یاد می آوردیم و شب زمستان را و اینکه ماشینها را کجا پارک کردیم که صدای تنبک در سکوت سرد خیابان طنین انداخت! بلند و بلندتر شد. مانده بودم که ادامه خیال است یا واقعیت که صدای آکاردئون را هم شنیدم و دیدم درست روبروی درب تالار دو سه پسربچه کثیف با دماغهای پاک نکرده و دستان سرما زده ایستاده اند، با اعتماد کودکانه ای به اینکه مشغول نمایش حیرت انگیز هستند. یکی بی توجه به چهره های گیج و قدمهای تند، آکاردئون کبره بسته ای می نواخت و یکی دیگر که کوتاه تر و کوچکتر بود دو تنبک کوچک و بزرگ بسته به هم را به زحمت زیر بغل گرفته بود و همراه ورجه وورجه هیجان زده ای میکوفت و خیابان را روی سر گذاشته بود و سومی سینی به دست به دنبال جمع آوری پولهای خرد عابران بود..

دیگر تمام شد.. نمی دانم چه شد که دیگر The Memory Remains متالیکا بود که در مغزم می تپید! و لیریکش، حال و هوایم شده بود ..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۳ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()