آسمون ريسمون

 
و حالا يک هفته باطل، یک هفته کثیف
 

حالا یک هفته گذشته.. یک هفته باطل..

یک هفته اسیر..

بگذریم.

یکی دو هفته پیش داشتم شریعتی را از یخچال پایین می آمدم، از پمپ بنزین رد شده بودم، یک جا صدای بلند ترمز شنیدم و صدای یک ضربه. سرم را که برمیگرداندم سمت خیابان، دختری را میدیدم که روی خط ممتد وسط، روی دوزانو فرود می آید، با یک متر فاصله از سپر یک پژو، لابد صاحب صدای ترمز.

دختر خیلی جوان با عینک طبی و مانتوی قهوه ای زیاد روی دو زانو آن کف نماند و لحظه ای بعد روی دوپا ایستاده بود و لنگان در امتداد خط چند قدمی سمت پژو برداشت و چیزی نامفهوم با اشاره ای گنگ ادا کرد که تازه در این لحظه خانم کنار راننده پیاده شد. کم کم دختر اما داشت به راهش به سمت دیگر خیابان ادامه میداد با رنگ پریده.

خانم می خواست که دختر سوار ماشین شود ـ گرچه خونسرد تر از آنچه باید می نمود ـ با این حال دختر از خیابان گذشت.

دائم به این فکر می کردم این بلند شدن و راه رفتن هیچ قابل اطمینان نیست با آن صدا که من از سپر پژو شنیدم. گرچه دختر هم قلچماق مینمود..

خلاصه به سرم زده بود کاری بکنم، اما خوب! شما به جای من..!

گذشتم و پایینتر، به کتابفروشی که رسیدم چشمم به کاغذ کادوی زیبایی افتاد جلوی در.

یکی برداشتم رفتم تو که حساب کنم، کردم، بیرون میرفتم که دختری خیلی جوان تو می آمد.

آمد و رد شد به شتاب و برگشتم نگاه کنم که این همان بود که...؟

قهوه ای و عینک و قلچماق و..!

معدود پیش می آید دهانم بی اختیار باز بماند، ماند، می خواستم جدا بپرسم که چی؟ کجا؟..

دیدم مرد مسن فروشنده میشناسدش و دختر آمده چیزی از او بگیرد و برود؛ دختر، اینجا یک پادوی خانوادگی به نظر می آید، سخت هم تلاش میکند چیزی از آنچه گذشته نشان ندهد، و مرد هم حدود ۲۰ درصد حواسش جلب پریده رنگی دختر هست.. من دیگر بیرون زده ام و دور می شوم، شاید هنوز با دهان باز..

دورتر که میشوم، سر را بر میگردانم، میبینمش که روبروی کتابفروشی با عجله دارد ترک موتوری سوار می شود...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()