آسمون ريسمون

 
صدای فرهاد
 

دلم لک زده برای صدای فرهاد.

وسط پارک ملت یک جایی هست.. یک دریاچه که گمانم هلالی شکل باشد که می شود قایق پارویی یا پدالی کرایه کرد.. و داخل آن هلال یعنی بین دریاچه و قفسهای پرندگان یک محوطه ای هست که وسط آن محوطه یک به اصطلاح بوفه هست که آن بماند..

خلاصه آن طرف که باشی میبینی که یک جور سنگ فرش است. اما چندین سال قبل کف آنجا شن بود و یک گوشه این محوطه یک دکه بود (که حالا دیگر نیست) پر از نوار و اغلب یک پسر جوان و نسبتا تپل که دانشجوی آزاد هم بود آنرا می گرداند.

یکی دو بلندگوی قوی آن بیرون داشت که از آن موسیقی پخش می شد.

آن وقتها پارک خیلی خلوت تر از حالا بود و شبها گاهی خانوادگی می رفتیم آنجا.

گمانم اولین بارها صدای فرهاد را از همان بلندگوها شنیدم. همان وقت که آلبوم وحدت منتشر شده بود. آهنگ جمعه را خوب یادم هست که سکوت سرد را می شکست.. شبهای سرد زمستان .. هفته پیش بود انگار! و از همان دکه خریدم بالاخره.

 فرهاد

همین..

فقط دلم تنگ شد برای صدای فرهاد..

و یاد درگذشتنش هم که می افتم.. انگار که آشنای نزدیکم بوده..

صدایش را و چهره اش که انگار فکهایش را روی هم فشار میدهد دوست دارم. 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()