آسمون ريسمون

 
بايد که تو را بدزدم!
 

بیا بگذار تا بدزدمت

آنوقت تورا میان خودم و خدا قسمت کنم

بگذار قسمت من تو باشی و قسمت او روزهای تلخ نبودنت

قسمتم را باید در قفسی کوچک بگذارم اما نه آنقدر کوچک که برای بالهای آبی ات جایی نباشد

قفسی زیبا  میله هایش همه از شعر..

و آنوقت سوگند بخورم به چشمانت که هرگز درهایش را نگشایم

بگذار تا بدزدمت

پیش از آنکه پربکشی و بروی

بگذار تا بدزدمت

پیش از فصل سرخ

پیش از روزهای تلخ نبودنت..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()