آسمون ريسمون

 
يک يادداشت از خيلی قبل
 

هر روز میگذرد.

از باران خبری نیست، گرچه شرجی بود و امروز صبح رگبار زد اما

اغلب، نیمه شب تا همه خوابند می آید و آرام میرود و صبح

می بینی که لباسهای روی بند همه هنوز خیسند و

لبه موزاییکهای حیاط تیره تر از همیشه است..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()