آسمون ريسمون

 
۱۳ بدر
 

و بالاخره سیزده بدر شد.

مثل هرسال، چه سالهایی که مشق و پیک شادی داشتیم، چه سالهایی که پشت کنکور به مرگ تدریجی خو میکردیم، .. سالهایی که دانشجو بودیم و قرار بود ۱۳ روز وقت خوب درس و تحقیق بشود.. ، .. سالهایی که میگذشتیم.. ، و امسال که باران هم آمد!

سیزده بارانی، نحس نیست،

اگر بود

مردم دربدر پارک و خیابان بودند، اما نبودند.. قدم که میزدی مثل اول عید بود.. فقط گاهی خودشان را از شر سبزه های از ریخت افتاده هفت سین شان خلاص کرده بودند، آنهم توی جوی بالا آمده خیابان که موشها را هم زیر این باران آواره کرده بود.

و حالا قرار است این بهار ما باشد.

چند سالی است بهار، خصوصا این روزهای بهار، برای من وقت جدایی ست یا دوری.

و تنها، نیروی عجیب طبیعت در این زمان به کمک من می آید،

و من با کمی تاخیر، در همین فصل سال آمده ام.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()