آسمون ريسمون

 
۲ گرم
 

لنگه ظهر پیاده راهی را می رفتم تا برسم سرکارم. معمولا می اندازم از کوچه پس کوچه های سبز از لابلای توده خانه های سازمانی و .. از وسط پارک رد می شوم تا برسم به آن خراب شده! .. اما هنوز به اول آن کوچه پس کوچه ها هم نرسیده بودم که از دور یک پسر و دختر سرگردان  با جلیقه های قرمز دیدم که می آمدند و ظاهرا بازاریاب نستل بودند و خلاصه با سلام و عرض ادب یک یک پاکت ۲ گرمی نسکافه کف دستم بود.

سایه روشن ها و نور ملایم شده آفتاب بخاطر یک تخته ابر نازک پهن و باد خنک ملایم پاک فراموشی ات می داد که دیروز چه نفس کشیدن سخت بود در غبار فراگیر و عجیب شهر.

یک پاکت کوچک تلخی دستم بود و یادم آمد دیروز بعد مدتها به طور نادری سهمیه قهوه ام را سرکار تلخ خورده بودم.

همیشه تلخی ها را شیرین تر خواسته ام...

همیشه جستجوگر حسی بودم که پاهایم را کمی سبکتر کند...


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٥
comment نظرات ()