آسمون ريسمون

 
پاييز
 

صدای همیشگی بی موسیقی خیابانها.. آگهی ها.. آدمها.. رنگها.. شتابزدگی عقیم مانده پشت انبوه ماشینها ..

هنوز ظهر نشده..

هیچ معلوم نیست اما گمان کنم که امروز مهمان تنهای پاییز باشم.. بعد مهمانی، پیاده با هم تا خانه..

باید حواسم باشد که حرفهایمان را پیش از تعطیل شدن کافه زده باشیم و به چهره ات دقت کنم. عطرت را به خاطر بسپارم و حس دستهایت را.

تغییر همیشه هست. فاصله هم تغییر است...

اینها را پای دستگاه یادداشت می کنم.. با هدفون و موسیقی، سرکار.. فراغت نادر!

امروز دوشنبه است. ساعت از ۵ گذشته، گفته بودم خبر میدهم با پیغام ساعت ۵.۳۰ یا دیرتر.. چه صبوری.. من کلافه شدم تا آن ساعت!

وقتی رسیدم خبر میدهم. خواهم نوشت به یاد نوشتنت و خواهم ماند به یاد تا دیر وقت ماندن ها..

گرچه هنوز نمی توانم قول بدهم بیایم تو. اما اگر آمدم همان همیشگی را سفارش می دهیم. شاید هم صاحب کافه به زور یادش باشد.. عمری گذشته از بار آخر! لابد دکورش را هم تغییر داده اما میزما حتما سر جایش هست...

کنار حوضم حالا. همین حالا بگویم که این حوض شبیه حوض سابق نیست..

همانجا نشستم. کجا بود لحظه های آمدنت؟..

راه افتادم توی آن راهرو با آن سکوت ناگهانی اش و بوی آشنایی که همیشه آن حوالی در جریان بود و صدای قدمهایمان..

رسیدم.. اما این درب همان کافه بود؟ تاریک بود! باورت می شود بسته بود؟ پلمب شده بود به تاریخ امروز..

سخت شد؟ نمیدانم. اما دیدم که بی فروغ شدنها یکجایی تمام شد. اینجا را میگذارم برای روز دیگر.

حالا که اینها را می نویسم کنار حوضم. چرا پشت گردنم درد می کند؟

نقشه داشتم که بخوانم و بنویسم و گوش کنم و همان همیشگی را..

شاید اینطور بهتر باشد. زیاد هم سخت نمیگیرم که گمان کنم اینها همه همان است که با تو بود. می بینی که نیست.. صدای آب.. خسته ام. بلند می شوم دور حوض یک دور بگردم که شاید نگاهت یک جایی...

تاریخ: دیروز


 
نویسنده : نیما - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
comment نظرات ()