آسمون ريسمون

 
خیابانها
 

خیابانها هرچه پرملالند و داغند و پرخاطره، آب این گودی کوچک کنار پیاده رو  نیم زلال است و آرام. و می تواند بیاید با تو تا بهار.

من؟ کامپیوتریست بی عجله ای که دارد سعی می کند دیوانه نشود

که برای تو آرامشی باشد ...

رفتم توی یک بانک و اینرا نوشتم.

بعد همانجا چند قبض پرداخت کردم و آمدم بیرون.

پیش از این نشر چشمه بودم، کتاب بخرم: احساس بهتر، بهتر شدن ...

خ ایرانشهر بودم دنبال کارنامه ای که مال من نبود..

از چند بانک پول گرفتم ذره ذره.

در مترو مینویسم حالا، ایستاده ام، کارنامه ام را دوست ندارم، سعی می کند با من مهربان باشد اما خوب، خودش هم میداند..

 دلتنگ و گیجم، نه خیلی زیاد گیج اما تا حدی که گاهی کیف سنگینم را حین عبور از میان آدمها به آنها بکوبم. اما خیابانها را کاملا مواظبم..

دور شده ام از کتاب، می دانم..

کار مملکت خوابیده!

نمی دانم چرا از این سر صبحی زوجها توی خیابان...

کار مملکت...

چه نگاههایی، چه چشمهایی...

کار مملکت خ..

چه سادگیها.. چه امیدهایی..

هنوز ایستاده ام، خسته.

اهمیت ندارد که همین حالا داخل واگن کتک کاری شد. تمام شد.

خیابانها را هم حتی با احتیاط تر طی می کنم اینروزها

میدانم که گیجترم.

 


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸٥
comment نظرات ()