آسمون ريسمون

 
صدای بچه ها
 

طبقه سوم ساختمان. پنجره نيمه باز.. صداهای پراکنده..

صدای بازی بچه ها از پارک آن طرف خيابان با کلی بوق و دود وارد اتاق می شود.

خورشيد ميرود.

کمتر اينقدر با دنيای خودم احساس بيگانگی کرده ام.

همان روزهای بچگی هم که دلم اينقدر نازک نشده بود غروب دلگير بود.

من مدتها بود فراموشش کرده بودم و حالا مانده ام چکارش کنم.

احساس می کنم بچه ها سر و صدای شادشان برای فرار از غم غروب است.

خدايا به من بگو با اين دل چه کنم..

بگو چه کنم..


 
نویسنده : نیما - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٥
comment نظرات ()