آسمون ريسمون

 
کسی نمی داند
 

زير آفتاب همينطور می روی تا سر چهارراه، می رسی به پله های خاکستری مترو و پايين می روی. شبيه آب شده ای، و درست همانطور روی پله ها می روی.

پله های خاکستری با خاک هزاران کفش. و آفتاب زنده و داغ که حالا دارد با نور مهتابی ها عوض می شود. لامپهای کم مصرف.

و آرام آرام ديگر خبری نمی ماند ازصداهای موذی تکه آهنهای متحرک و بوقهايشان.

لحظه ای بی همهمه. قبری بزرگ، از آهن و بتن و سنگ...

به سلامتی سبزی که می جوشيد و زردی که می تابيد. به سلامتی نگاه تازه ای که زندگی می اندازد به تو. به سلامتی حادثه خوش کوچک و فرجام نامعلوم..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٤
comment نظرات ()