آسمون ريسمون

 
سلام
 

جمعه نزديک غروب است که بغضی می شکند و بغضی می ماند تا تنهايی. و لکه خونی که بر جای می ماند را هيچ کس نخواهد ديد، ولی می ماند در گوشه ای از اين خيابان.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳۸٤
comment نظرات ()