آسمون ريسمون

 
موزه خلوت
 

ديشب چيزهايی به ذهنم آمد و نوشتم ولی امروز که نگاه می کنم می بينم بايد همانجا روی کاغذ بماند.

ياد آن روز به خير (اواخر اسفند) که موزه استاد صنعتی رفته بودم و روبروی مجسمه نادرشاه، خشکم زده بود. با آن اندازه عجيب و غريب و آن زاويه گردن و آن ابروها. چشمهايی که هر لحظه انتظار گردش آن در حدقه می رفت... مثل يک کودک برای چند لحظه مرعوب شده بودم. نه اينکه آدم يک ترس بيخودی داشته باشد، اصلا هيبتش طوری بود که برای ترسيدن وسوسه ات می کرد.

بين مجسمه ها کمتر احساس می کردم با موجودات کاملا بيجان مواجهم. خصوصا آنها که جمعی بودند (يک گروه آدم، مثلا گروه بزرگ زندانيها يا دسته ای از فقرای جنگ دوم جهانی) و حالت ژست گرفته مجسمه های تک را نداشتند. بين مجسمه های تک هم به جز نادرشاه از کمال الملک که کنار ونوس (انهم با لباس کامل!) نشسته بود خوشم آمد. البته من از پيرمردهای شق و رق خوشم می آيد و اين آدم گويی گل سرسبد آنهاست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳۸٤
comment نظرات ()