آسمون ريسمون

 
زندگي
 

زندگی برای من، پر است از آنچه بايد انجام می دادم و ندادم. و آنچه انجام دادم اما خوب بود طور ديگری انجام می دادم. و حتی آنچه نبايد انجام می دادم و دادم!

ديگر فرقی نمی کند. من مثل حلزونم و ردی از من بجا می ماند که می ماند. بی آنکه بشود برگردم و پاکش کنم.

روح من هيچ چيز جز آرامش نمی خواهد.

چيزی گم کرده ام. اما می دانم هر روز به آن نزديکتر می شوم. و در اين نزديک شدن ـ مثل آبی که به سمت گودال می رود ـ می دانم در قاعده ها و فرمولهای خاص آفرينش محاطم. بی آنکه بدانم.

من پاره ای از طبيعتم. ولی معلوم نيست که اين اتصال چگونه است. اتصالی که هست ولی روشن و واضح نيست.


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸٤
comment نظرات ()