آسمون ريسمون

 
روز دهم
 

امروز عاشورا بود و آخرين تکه يک تعطيلی سه روزه.

اين روز از هر زاويه که ديده شود چيزی متفاوت است که من به آن کاری ندارم..

تکه هايی از چيزی که من می بينم به طور خلاصه اين است:

روز عاشورا مصادف می شود با روز يک فستيوال (يا چيزی شبيه اين، هرچه اسمش را بگذاريد) کاملا مردمی. يک روز در سال که مردم از لاکشان در بيايند و به دلايلی متفاوت تر از هميشه (حتی فقط ظاهری) به خيابانها بيايند، همديگر را ببينند، به دست هم شربت بدهند و از دست هم شربت بخورند، توی صف طولاني بايستند برای يك بشقاب نذري... در حال حرکت يا سرپا با لذت شعله زرد بخورند...

...

آخر شب با هم روی سينه ديوارهای کهنه شمعی روشن کنند و حال و هوای يخ کرده خيابانها و کوچه پس کوچه ها را عوض کنند. بعد کمی خيره بمانند به اين شکوه کوچک خودساخته و بعد بروند خانه هايشان.

اينها همه يک نياز است بی آنکه الزاما به مرام واقعی آدمها ربطی داشته باشد. البته همانطور که گفتم اين تنها همزمانی اجباری دو واقعه است!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸۳
comment نظرات ()