آسمون ريسمون

 
يک دروغ، اما مصلحتی
 

زمانی که می خواستم برای بار اول يادداشتی از اين وبلاگ را به مادرم نشان بدهم، اين کار را به سادگی کردم. اما بی آنکه به او بگويم خودم نوشته ام! نمی دانم از طرز نوشتنم فهميد يا محتوای مطلب. بعد از زير و رو کردن چند يادداشت، بی آنکه اثری از وقايع آشنا در آنها باشد، تا حدی مطمئن شده بود که نمی شد بيش از اين چيزی را مخفی کرد. پس او به هر حال فهميد..

و تازگی باز هم ديگر اين کار را کردم اما در مورد يک دوست جديد. به او نگفتم و او نفهميد. اين می تواند خاصيت جديد بودن باشد يا بر اثر اعتماد به حرف من. چون گفته بودم اينها را يکی از دوستان صميمی من می نويسد.

صرف نظر از اينکه هر آدمی صميمی ترين دوست خودش است(!) ولی به هيچ وجه قصد دروغ گفتن نداشتم. لااقل يک نقد بی ملاحظه شنيدم. حس غريبی بود وقتی او پای وبلاگ من نشسته بود و بی پرده از خصوصيات اخلاقی من می گفت و نوشته ها را با دقت تفسير می کرد و نکته های تازه ای از آنها کشف می کرد. من، هم تعجب می کردم و هم لذت می بردم. و حالا دستکم مطمئن شدم که چرا چند يادداشت آخر هيچ به دلم نمی نشيند. و می دانم قبلا خيلی روانتر می نوشتم.. و ..


 
نویسنده : نیما - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸۳
comment نظرات ()