آسمون ريسمون

 
پارک
 

سکوت غلبه می کند. صدای تراشيده شدن سنگ از دور شايد، اما شيون کوتاه کودک همسايه نخواهد توانست لطف آفتاب سرخ بعد از ظهر را بر هم زند که کف اتاق می خزد و به نوک انگشتان من می رسد، و آنقدر زنده است که جايی برای اندوه نيم مرده من باقی نمی گذارد.

سکوتی بعد همهمه ای کوتاه. دارم به ياد می آورم روزی را که آسمان پوشيده از ابر بود و من تنها عابر پارک بزرگ و متروکه ای بودم، در يک کوچه خلوت مابين يک اتوبان و شلوغ ترين ميدان شهر. کسی در پارک نبود.

تگرگ می آمد. هوا آنچنان تاريک بود که انگار غروب زودتر آمده بود. زمين شيری رنگ پارک از آسمان درخشان تر بود. قدم می زدم. منتظر رسيدن عقربه بلند ساعت بودم به نقطه ای نه چندان دور. زمين خيس بود. پارک پر از کاج بود. حس می کردم نگاهم می کنند. اطراف پارک خانه های بلند بود. پر از پنجره های خاموش. نگاه خانه ها عادی و بی تفاوت بود. پارک دربی ميله ای داشت به يک کوچه و با زنجيری بسته شده بود. کاجها با فاصله ايستاده بودند. نگاهشان عجيب و نافذ بود. عقربه به شماره مقرر می رسيد اما رفتن آسان نبود..

کسی در پارک نبود. سرد بود. نه تگرگ بند می آمد و نه از آخرين مردی که به آنجا آمده بود اثری بود،‌ آنهم از لحظه ای که بين کاجها رفته بود... اينها را خانه های بلند اطراف با آن نگاههای بی تفاوت در گوش هم زمزمه می کردند..

 

run-time error: Expression too complex!


 
نویسنده : نیما - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸۳
comment نظرات ()